![]() |
![]() |
|
| کاش می ماندی و من تنها نبودم |
|
" ميروي؟! "
من ميپرسم و تو بيپاسختر از هميشه نگاهت را از چشمهاي منتظرم دريغ ميکني! خودم در سکوتت جستوجو ميکنم .. در تو .. در خودم .. در صداي نفسهايي که به سختي برميآيند! و من تازه ميفهمم که تو نميروي!!! تو خيلي وقت است که رفتهاي .. و مرا با سايهات تنها گذاشتهاي! من چه کودکانه از تو بت ساخته بودم .. به حماقتهاي خودم لبخند ميزنم وقتي که فکر ميکنم: " چگونه دوستت ميداشتم ، چگونه باور کرده بودم که در کنارم ميماني ، چگونه .. ... " من براي دل کوچک خودم اشک ميريزم وقتي که هنوز هم معصومانه دوستت دارد! با تشکر از دوست خوبم(حامد) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ
ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني. ابلهانه! با تو خوش بودم !چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگو برای کسی ساختم که یه روزی در کنارم بود و ...
|
| پیوندها |
|
اللهم عجل لولیک الفرج |
|
RSS
|