تبليغاتX
بعد از رفتنت...
کاش می ماندی و من تنها نبودم

آمدی، چه زيبا! گفتم دوستت دارم چه عاشقانه، پذيرفتی چه فريبنده،

آغوشم برايت باز شد چه ابلهانه، با تو خوش بودم چه کودکانه، همه چيزم

شدی چه زود، به خاطر يک کلام ترکم کردی چه ناجوان مردانه، نيازمندت

شدم چه حقيرانه، چه غريبانه خداحافظی به ميان آمد چه بی رحمانه، و من

سوختم چه عاشقانه ولی هنوز دوستت دارم احمد

+ نوشته شده در  ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط خسته تر از همیشه | 

چقدر سخت است آدم را از آرزوهايش دور كنند و اورا به مسير ناخواسته اي مجبور كنند.

چقدر سخت است دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند واسمت را از خاطره ها پاك كنند

+ نوشته شده در  ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط خسته تر از همیشه | 
احمد من  خیلی تنهام
+ نوشته شده در  ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط خسته تر از همیشه | 
وقتی که برگی روی زمین می افتد

حس می کنم گریه بی صداشو

حس می کنم چی می گذره تو قلبش

وقتی میبینه مرگ لحظه هاشو

آخه منم یه برگه خشک و زردم

که بی صدا یه عمره گریه کردم......

+ نوشته شده در  ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط خسته تر از همیشه |