تبليغاتX
بعد از رفتنت...
کاش می ماندی و من تنها نبودم

فراموش نمی کنم روزهایی که در کنار تو سرم را به شانه های مردانه ات تکیه می دادم.

تو بغض می کردی و اما من بی اختیار اشک می ریختم وبه یاد داری می گفتی تحمل دیدن اشکهایم را نداری و امروز اشک می ریزم در حالی من سرم را به شانه های رویاهایم گذاشته ام و هیچ دست مهربانی به مهربانی دستان تو نیست که اشکهایم را پاک کند.آن دستانی که هنوزم گرمی اش را در دستانم حس می کنم . به من حق بده نمی توانم باور کنم آن دستانی که آنقدر به من آرامش می داد امروز همان دستها مرا می آزارد و شکنجه ام می کند به چه جرمی نمی دانم نه باور نمی کنم عشق من...

امروز دستها یی را می بینم که مثل من در دستانی است که ادعای عاشقی دارند ولی آیا این حقیقت است ؟ حقیقت یک عشق؟ یا اینها هم قربانی می شوند؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط خسته تر از همیشه | 

آنان که در انتظار شکستنم بودند بدانند شکستم!

 

واین شکست چه آسان و بی صدا بود برای آنی که

 

هیچ مرا نیافت چه ساده بود برای آنی که خرده هایم را

 

دید نیم نگاهی کرد ، پوزخندی زد و رفت.

 

شکستم! صدای شکست را در درونم در تنهایی تنهایم شنیدم

 

و احساس کردم که می مانم اما بی هیچ خاطره ای ، بی هیچ

نشانی

 

و بی هیچ منتظری که برگشتنم را به انتظار بنشیند .

 

شکستم! در مقابل چشمانت شکستم و حال تو باور نکن

 

می دانم که می دانی شکستم را و هیچ به روی خود نمی آوری

 

باشد باور نکردن شکستم را باور دارم . شادی می دانم از

 

شکستم شادی 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط خسته تر از همیشه | 
به کویت با دل شاد آمدم، با چشم تر رفتم

به دل امید درمان داشتم، درمانده تر رفتم

تو کوته دستی ام می خواستی ، ورنه من مسکین

به راه عشق، اگر از پا در افتادم، به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم ، هر چه کوشیدم

زکویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

ندانستم که تو کی آمدی ،ای دوست،کی رفتی

به من تامژده آوردند ، من از خود به در رفتم!

مرا آزردی و گفتم که: خواهم رفت از کویت

بلی رفتم ولی هر جا که رفتم، دربدر رفتم

به پایت ریختم اشکی و رفتم،در گذر از من

ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم

تو رشک آفتابی ،کی به دست سایه می آیی؟

دریغا!! آخر از کوی تو ، با غم همسفر رفتم!...

+ نوشته شده در  ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط خسته تر از همیشه | 
دارم به اوج افسردگی می رسم..

تمام مدت جلوی چشامه.. جزئی از وجودم، کسی که هیچ وقت

 نمی تونم ازش به اندازه فاصله دور باشم..

خودم رو مشغول به کار کردم.. ولی انگار نمی شه.. نمی شه

از جلوی چشم دورش کنم.. لحظه های استراحت من منتهی

می شه به سردرد و بغضی که گلویم را می فشرد و با ترس

جلویش را می گیرم که مبادا ...

از زندگی بیزارم..

از همه آدمهای اطرافم بیزارم..

بیزارم از اینکه مجبورم به همه اونا لبخند بزنم و با هاشون زندگی کنم..

از همه اونایی که من مجبورم بخاطرشون خودم نباشم

+ نوشته شده در  ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط خسته تر از همیشه | 

 

نگاه كرد پنداشتم دوستم دارد  نگاهم

 كرد


دل به او بستم نگاهم كرد


در نگاهش هزاران شور عشق

 

خواندم  نگاهم كرد

 
نگاهم كرد ***


ولي بعدها فهميدم كه او فقط نگاهم

 كرد

+ نوشته شده در  ساعت 12:33 بعد از ظهر  توسط خسته تر از همیشه | 

دستها بالا بود

هر کسی سهم خودش را تلبید

سهم هر کس که رسید

داغ تر از دل ما بود

ولی

نوبت من که رسید

سهم من یخ زده بود!

سهم من چیست مگر؟

یک پاسخ :

پاسخ یک حسرت!

سهم من کوچک بود:

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت:

وسعتی تا ته دلتنگی ها

شاید از وسعت آن بود

که بی پاسخ ماند!!؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط خسته تر از همیشه | 

می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست

آنچنان که تارو پود قلب من از هم گسست

می روم با زخم هایی مانده از یک سال سرد

آن همه برفی که آمد آشیانم را شکست

می روم اما نگویی بی وفا بود و نماند

از هجوم سایه ها دیگر نگاهم خسته است

راستی : یادت بماند از گماه چشم تو

تاول غربت به روی باغ احساسم نشست

طرح ویران کردنم اما عجیب و ساده بود

روی جلد خاطراتم  دست طوفان نقش بست

می روم این زخم را در سینه پنهان می کنم

با هر آنچه از تو دارم از تو بود و از تو هست

در مسیر رفتنم این جمله را خواهم نوشت:

وقت پرواز کبوتر آسمان در گل نشست

+ نوشته شده در  ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط خسته تر از همیشه | 
من و تو هر دو فداي غرور خويش شديم و گر نه عشق به حق

بود و اشتباه نداشت بيا كه هر دو جدا از هم اعتراف كنيم كه

اشتباه ز من بود او گناه

+ نوشته شده در  ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط خسته تر از همیشه |