![]() |
![]() |
|
| کاش می ماندی و من تنها نبودم |
|
سالها ميگذرد از شب تلخ وداع
از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي تو نميدانستي تو نمي فهميدي كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن رفتي و از دل من روشنايي ها رفت ليك بعد از ان شب هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد بر غمم مي افزود جاي خالي تو را ميديدم مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم به وفاي دل تو و به خوش باوري اين دل بيچاره خود ناگهان ياد تو مي افتادم باز مي لرزيدم گريه سر مي دادم خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي تا سر انجام شبي سرد و بلند اشك چشمان سياهم خشكيد آتش عشق تو خا كستر شد ياد تو در دل من پرپر شد اندكي بعد گذشت اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم گر چه تنها هستم نه به دنبال توام نه تو را مي جويم حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد تو چه آسان گفتي دوستت دارم را و چه آسان رفتي... كاش مي فهميدي وسعت حرفت را آه...افسوس چه سود قصه اي بود و نبود ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
فرصت نشد بهت بگم
... میرسه روزی که دیگه منو نداشته باشی دیگه نباشه اون کسی که دنیا و آخرتش تو بودی دیگه نباشه اون کسی که برای راحتی و آسایش تو بال بال میزد دیگه نباشه اون کسی که به خلوص و عمق و صداقت عشقش ایمان داشتی دیگه نباشه اون کسی که تو براش زیباترین بودی ، یگانه ترین بودی ، محبوب ترین بودی دیگه نباشه اون کسی که به قول خودت برات بهترین تکیه گاه بود ... آری عزیزم تکیه گاهت رو ویران کردی ، غیرت و غرور مردونه شو وحشیانه پایمال کردی چیزی ازش باقی نذاشتی ... حالا موندی با یه دنیا غم و دلتنگی تنهایی می دونم می دونم که خیلی تنهایی روزهات از شب هم سیاهترن آینده برات تاریک تر از همیشه شده می دونم این روزها تلخ می گذرن فرصت نشد بهت بگم که تلخی روزگار هنوز برای تو ذخیره بسیار دارد |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:57 قبل از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
عشق تلخ نیمه شب آواره و بی حس حال در سرم سودای جامی بی زبان پرسه ای اغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک و دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار راآن نظر بازی آن اسرا را آن دو چشم مست وآهوبار را هم چو رازی مهبم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بودآمد و هم آشیان شد با من او همنشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او نا توان بود توان شد با من او دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر آمدو در خلوتم دم ساز شد گفتگوها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورقبان شوی دریا ست دل بی تو شام بی فرداست دل زعشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیبایی ات مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل وهوش در سرم جز عشق او سودا نبودبهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبودخوبی او شهره آفاق بود درنجابت در نکوهی پاک بودروزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بیگمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجان بود وبس حسرت و رنج فراوان بود وبس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد وپیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خیر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خسم جان و تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوشدلی تقدیر نیتس با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غمش با دود ودم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست ومخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن زسر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخر این یک بار از من بشنو پند بر منو بر روزگارم دل مبندعاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تار وپود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است |
|
+ نوشته شده در
ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
کاش آسمان میدانست درد من چیست
کاش میدانست نیاز من چیست کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم... کاش آسمان میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است عاشقم ولی یک عاشق تنهایک عاشق بی کس! عاشقی که معشوقش در کنارش نیست.... کاش دریا میدانست کویر چیست! راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها! دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس! کاش باران میدانست معنی انتظار چیست... منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران را می کشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است... و ای کاش آسمان میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست |
|
+ نوشته شده در
ساعت 5:50 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
نشونی ازت ندارم اما دنبالت می گردم بغض وجودمو گرفته باورم کن پردردم
من می رم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطرم فراموش نمیشه کاش از اول میدونستم واسه من موندنی نیستی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
" ميروي؟! "
من ميپرسم و تو بيپاسختر از هميشه نگاهت را از چشمهاي منتظرم دريغ ميکني! خودم در سکوتت جستوجو ميکنم .. در تو .. در خودم .. در صداي نفسهايي که به سختي برميآيند! و من تازه ميفهمم که تو نميروي!!! تو خيلي وقت است که رفتهاي .. و مرا با سايهات تنها گذاشتهاي! من چه کودکانه از تو بت ساخته بودم .. به حماقتهاي خودم لبخند ميزنم وقتي که فکر ميکنم: " چگونه دوستت ميداشتم ، چگونه باور کرده بودم که در کنارم ميماني ، چگونه .. ... " من براي دل کوچک خودم اشک ميريزم وقتي که هنوز هم معصومانه دوستت دارد! با تشکر از دوست خوبم(حامد) |
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:21 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ
ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني. ابلهانه! با تو خوش بودم !چه كودكانه ! همه چيزم شدي ! چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي ! چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم ! چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد! چه بيرحمانه! من سوختم. |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:46 قبل از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
روز وداع بود و جان سوز..... با غمی که در دلم چون کوهی بزرگ بود...... و لحظات خوشی که رو به اتمام بود...... ۶۰ ثانیه تا پایان و لحظه....... لحظه غمگین وداع...... چشم در چشمانم دوخته بود....... اما من او را نمیدیدم....... تنها گذر خاطرات بود و بس..... خاطرات تلخ و شیرین با هم بودن....... و اندشیدن به اینکه.... کاخ رویاهایم چه آسان فرو ریخت.... ثانیه ... ثانیه آخر بود....و صدایی از درونم چون آه و اشک هایم که قطره قطره فرو ریخت...... آخرین آجر کاخ رویاهایم فرو ریخت.... و او رفتوو بی آنکه به من نگاهی بیاندازد برای بدرود ....... و ما آرام زمزمه کردم..... خداحافظ لحظات خوش زندگیم....... و برای دفن شدن قلب عاشق و مرده ام گریستم..............
بهم گفت : "فکر کن 60 ثانيه فرصت داشته باشی تا حرفات رو بهم بزنی و بدونی بعد از اون ديگه من رو نمی بينی...خب چی ميگی؟" خوب می دونستم 60 ثاتيه شروع شده . خيلی فکر کردم چی بگم. دلم گفت: ميخواي مثل يه بچه خيلی کودکانه و از روی صداقت بگو :"تو رو خدا نرو من بهت احتياج دارم! پيشم بمون خواهش ميكنم!" نه! مثل اين فيلم ها هيچی نگو و فقط نگاهش کن و وقتی پرسيد پس چرا حرف نمی زنی بگو:"برای حرف زدن وقت هست ولی برای نگاه کردن نه" نه! خودت رو بزن به بی خيالی و بگو :"خب دلم برات تنگ ميشه اما اگه می خوای بری برو" نه! يا شايد بهتره دست پيش بگيری و بگي:"تو که نمی تونی بی من زندگی کني پس برای چی ميخوای بری" نه! عصبانيت چه طوره؟ فرياد بزن :"تو حق نداری بری!" حسابي مي ترسه ! نه! تحقيرش کن . چه طوره؟ بگو:" آخه تو فکر می کنی کی هستی؟ می خوای بری برو فکر می کنی چي ميشه؟" نه! می خوای خودت شو و فقط بگو:"هرجور صلاح ميدونی؟هر جور راحتی؟" و وقتی مطمئن شدی ميخواد بره بگو :"مواظب خودت باش!خدا نگهدارت باش!" نه! ميخوای خود خودت باش و توی اين چند ثانيه 100 تا نصيحتش کن.خوبه؟ نه! 60ثانيه داشت تموم ميشد...ديگه وقتی نمونده بود... بهش گفتم :"واقعا بعد از اين همه سال نميدونی من چی ميگم؟" گفت : "چرا!خيلی خوب ميدونم چی مي گی!" نمی دونستم تو فکرش چی ميگذره! اون واقعا فکر مي کنه من چی می گم.راستش من خودم مطمئن نبودم چی می خوام بگم. 60ثانيه تمام شد. -خداحافظ. - مواظب خودت باش!خدا نگهدارت باشه! |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
همه قصه های عاشقانه با سلام شروع می شن و خیلی هاشون بی خدافظی به آآخر می رسن ماجرا با های و هوی زیاد شروع میشه و بی کلام بی کلام به آخر می رسن.تلخه نه؟ آره تلخه… بدتر از اون چیزی که بتونی تصور بکنی…… کسی که صداش پر بود از دوست دارم و دوست دارم بی هیچ دلیلی و هیچ حرفی حتی یه خدا نگهداره ساده می ره و تو رو در کوچه پس کوچه های سکوت و یآس جا می زاره …… بله…و حالا تو موندی و با کوله باری از خاطراتی که فراموش شدنی نیستند |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
می خواهم بگویم می شود از دور(!)هم دوست داشت...!
میتوان بدون داشتن (!)هم دوست داشت ساده تر بگویم: *میشود ساده تر هم دوست داشت...* دور از هیاهوی خواستن... دور از هیاهوی داشتن... دور از هیاهوی خواستن و نداشتن...نرسیدن... دور از هیاهوی رسیدن و بعد تلاش برای ماندن تا همیشه! *می توان از دور هم دوست داشت* دور از هراس از دست دادن... دور از هراس تنها ماندن ناگهانی... حتی دور از او که خواستنی ست... *می توان از دور هم دوست داشت * باور کن بدون خواستن و رسیدن هم میشود ...میشود... بدون خواستن ،بدون رسیدن،بدون ماندن...حتی بدون او *می توان از دور تا همیشه دوست داشت...!
********************
نخواهمت بخشيد نخواهم گذشت از جرمت!!! يك عمر خاك پايت بود سر سپرده راهت!! گناهش چه بود!!!!؟ گناهش چه بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه كسي تو را به خاطر جرمت محاكمه خواهد كرد!!!؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
خدایا چرا صدامو نمی شنوی ؟
چرا کمکم نمی کنی ؟ خدایا تا کی؟ من دیگه ظرفیتم پر شده نکنه تو هم منو فراموش کردی آره همه منو فراموش کردن چرا من باید تاوان اشتباه اونو پس بدم ۳سال از این ماجرا میگذره ولی من هنوز دارم به جرم دوست داشتن اون مجازات می شم خدایا خسته ام |
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:8 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
من ديگه خسته شدم
بس كه چشام بارونيه .........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدايا خســـــــــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــههههههههههههه شدمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
ای خدا جرم من چی بود؟ چرا؟؟؟؟ سرنوشتم اینجوری بود؟؟؟ بگو تا کی باید بسوزم؟؟؟؟ نگو که قسمتم نبود........ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
یادتون باشه همدیگر رو دوست داشته باشین شاید اخرین بار باشه که تو چشم همدیگه نگاه میکنین! خواهش میکنم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
عشق رادر قلب من او دیدو رفت من به یادش روز وشب سر می کنم بی وفا اندوه مرا او دیدورفت با سکوتش قلب من دیوانه تر شد بی صدا از پیش من خندید ورفت اشک باران شد زمین از رفتنش اشک را در چشم من او دید ورفت عشق را در چشم من باور نکرد عشق را از قلب من او دید ورفت |
|
+ نوشته شده در
ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
دلیلی برای نوشتن ندارم. دیگر!!!
تصمیم گرفتم برای همیشه در قلبم و ببندم.... چرا؟؟ چون دلم زیاد حرف زد اما همیشه برای خودش حرف زد. اونی که باید همیشه حاظر نبود.من هم مثل یک کتاب می مونم که حالا دیگه بسته شده. دردی هم باشد دیگر وکیلی برای خود نمی خواهد.دردی هست اما دیگر دلی نیست |
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
خدايا! ما اگر بد کنيم،تو را بنده هاي خوب
بسيار است، تو اگر مدارا نکني مارا خداي ديگر کجاست ؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:37 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
عشق امانت با ارزشي ست که هر کس آن را در قلبش نگه مي دارد براي همين است که هر وقت بخواهي عشقت را از کسي پس بگيري بايد قلبش را بشکني
شکسپیر می گه :همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست داشته باشه نه به اون کسی که تو اونو دوست داشته باشی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:58 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
وصيت نامه ي من :اگه روزي مردم تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم. بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جاي معشوقم برايم گريه کند.چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم . واخرين خواسته ي من از شما اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
اگه سهم من از این همه ستاره فقط سو سوی غریبی است , غمی نیست . همین انتظار رسیدن شب برایم کافی است
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
احمدم تولدت مبارک
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نمي دانم تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 4:11 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
ندونستم یه غریبه
هرچی باشه یه غریبس
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
مي گويند سه چيز زاده عشق نيست :جدايي ، سفر، فراموشي. ولي آن زمان كه تو منو تنها گذاشتي رفتي و فراموشم كردي من لحظه لحظه عاشقت شدم
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی
و بین منو تو فاصله هاست...... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 5:31 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
احمدم
اگه ميدونستی که چقدر تنهام برام اشک میريختی اما اگه ميدونستی که چقدر اشک ميريزم هيچوقت تنهام نميزاشتی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
خدایا بازم دلم تنگه بعد از مدتها بازم میخوام بنویسم ولی نمیدونم از چی بنویسم ؟ خدایا ................... خسته ام
چی بنويسم وقتی چشمام از هجوم گریه خیسه وقتی هیچ کس نمیتونه گریه هامو بنویسه وقتی هیچ کس نمیتونه تو رو پیش من بیاره شب هم نفسی شب بلند تنهایی تو که هم نفسی بگو کجای دنیایی چرا کسی نیست؟؟؟؟ چرا کسی نیست به من بگوید دوستم دارد؟ چرا چشمان آسمان خشک است و نمی بارد؟ جرا کسی نیست به حرفهای دلم گوش کند؟ چرا کسی نیست؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 4:23 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
احمدم... روزي که
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط خسته تر از همیشه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
این وبلاگو برای کسی ساختم که یه روزی در کنارم بود و ...
|
| پیوندها |
|
اللهم عجل لولیک الفرج |
|
RSS
|